تبليغاتX
<giant-rap.blogfa.com>

wellcom

                                         

                        to my weblog giant-rap

wellcom
to my weblog

منوی کاربردی

پيغام مدير :
با عرض سلام خدمت شما کاربر گرامی ! ورود شما را به این وبلاگ خیر مقدم عرض می کنم .من مافیا(علی) و هومان این وبلاگ را ساختیم و امید وارم خوشتون بیاد


وبلاگ ما را صفحه خانگی خود کنید اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها

نظر سنجی

 


جستجوگرGoogle

لوگو سایت

پيوندهاي روزانه

 

آمار سایت

کل بازدید ها :

.: :.


.: پیشرو :.

آهنگ جدید و خدای رضا پیشرو و احسان کار آموز به نام طرح های رنگا ورنگ 

Mp3 128

رنگا ورنگ




/ نوشته شده توسط hooman در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 13:53

.: ابلیس :.

موزيك جديد و حرفه اي اجتماع ما از ابليس



دانلود
Right click and Save target as




/ نوشته شده توسط hooman در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 13:50

.: :.

سلام دوستان فکر کنم دوستان فکر کردن که این داستان ها را اقا هومان گل نوشته ولی اگه نگاه کنین نویسنده را مافیا نوشته ولی بازم من کوچیک همتون هستم ولی لطفا هوای منم داشته باشین منم برای این وبلاگ به خدا زحمت کشیدم اگه از این داستان ها خوشتون امد بگین بازم بنویسم




/ نوشته شده توسط mafia در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 0:17

.: :.

مثله این که من به درده این وبلاگ نمی خورم بهتره این وبلاگ ماله هومان باشه


/ نوشته شده توسط mafia در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 23:14

.: داستانه عاشقانه :.

 

دختر و پسر جوانی در دل شب سوار بر موتوری می رانند .

آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند .

دختر : يواش تر برو من می ترسم .

پسر: نه اين جوری خيلی بهتره !!

دختر : خواهش می کنم من خيلی می ترسم .

پسر : باشه ولی اول بايد بگی که دوسم داری !!

دختر : دوست دارم حالا ميشه يواش تر بری؟

پسر : منو محکم بگير

دختر : خوب حالا ميشه يواش تر بری ؟

پسر: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو بر داری

و روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذيتم می کنه !!

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد .....

برخورد يک موتور سيکلت با ساختمانی حادثه آفريد .....

در اين سانحه که به علت بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ،

يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت !!

پسرک از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .

پس بدون اينکه دخترک را مطلع کند با ترفندی

کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست

برای آخرين بار دوستت دارم رااز زبان اوبشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند !!!!

دمی می آيد و باز دمی می رود .

اما زندگی غير از اين است و ارزش آن در لحظاتی

تجلی می يابد که نفس آدمی را می برد

 




/ نوشته شده توسط mafia در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 3:31

.: داستانه عاشقانه :.

  • توی ۱ شهر غریب دوتا سرباز هم خدمتی بودن ۲ سال عمرشونو با هم گذروندن مثل دو تا برادر شاید از اون هم نزدیک تر ٫علی بچه تهران بود و محمد بچه شهرستان ٫خدمتشون دیگه تموم شده بود. باهم خداحافظی کردن و بعد ۲ ماه محمد از علی دعوت کرد که بیاد خونشون خلاصه ترتیب ۱ مهمونی داد و علی صبح پنجشنبه رسید شهرستان رفت در خونه محمد.  در زد٫ دید ۱ خانم جوان و خوش سیما در را باز کرد ٫دلش هوری ریخت پایین و با لکنت گفت س س سلام ٫ اون خانم هم گفت سلام بفرمایید.با کسی کار داشتید: علی گفت: با آقا محمد ٫کار داشتم من همخدمتیشون بودم سارا خانم جا خورد و گفت بفرمایید تو ببخشید نشناختم ٬علی رفت داخل و محمد را دید و ازش پرسید محمد جان ببخشید بی ادبی ولی میتونم بپرسم این خانم کیه؟محمد به شوخی گفت خواهرم ! علی با خوشحالی گفت ماشالله چه دختر نجیبی ! خدا بهتون ببخشش ! گذشت و شب شد شام را خوردند و جاها را پهن کردن تو ایوان و محمد داشت به ستاره ها ذل میزد که علی گفت : محمد یه چیزی بگم ناراحت نمیشی من دیگه تاقط ندارم.
  • محمد:نه بگو علی جان
  •  
  • علی گفت: من عاشق شدم.
  •  
  • محمد :به به سلامتی پس چند روز دیگه شیرینی میخوریم
  •  
  • علی گفت میدونی من عاشق کی شدم  محمد گفت نه ٬بچه تهران ؟
  •  
  • گفت خوا خواهرتو میخوام
  •  
  • محمد یه لحظه سرخ شد و هیچی نگفت سکوت سردی دورشونو گرفت و علی ترسیده بود
  •  
  • علی گفت ببخشید نمیخواستم اینطوری بهت بگم بی ادبی کردم منو ببخش گستاخی کردم
  •  
  • محمد گفت همین صبح اسبابت را جمع میکنی و بر میگردی تهران علی هم گفت چشم
  •  
  • فرداش علی رفت و محمد با کوله باری غصه کنج ایوان نامزدشو که حالا علی فکر میکرد خواهرش
  • نگاه میکرد و اشک میریخت
  •  
  • سارا گفت چی شده محمد با هق هق بقضش ترکید و داستان را برای نامزدش گفت و ازش خواست به عقد علی در بیاد .
  •  
  • به هزار زحمت اونو راضی کرد و چند روز بعد به علی زنگ زد و گفت بیاد شهرستان
  •  
  • علی اومد و اونا را به عقد همدیگه در آورد و بهش گفت ۱ چیزی میخوام بهت بگم فکر نکنی منت میزارم
  •  
  • علی گفت بگو محمد : گفت هواست به نامزدم باشه البته حالا دیگه جای خواهرم .
  •  
  • علی همونجا خشکش زد و عرق سرد رو پیشونیش نشست و اشک گونه هاشو خیس کرد ولی
  •  
  • محمد اونو محکم بغل کرد تا و در آغوش کشید.
  •  
  • از آن روز دو سال میگزره ٬علی با همسرش به تهران رفته بود و محمد  از غصه عشق از دست
  • رفتش به دام اعتیاد افتاده بود دیگه هیچی نداشت بفروشه
  •  
  • یکم پول غرض کرد و با بد بختی رفت به تهران سراغ علی ٬ رفت در خونه علی در زد علی اومد دم در محمد گفت سلام علی گفت بفرمایید با کی کار دارید٬ گفت منم محمد رفیقت.
  •  
  • علی گفت من رفیقی به اسم حمد ندارم و در را بست محمد همینطوری خشکش زده بود و مات و مبهوت هر چی در زد ٬ التماس کرد ٬علی در را باز نکرد.
  •  
  • دست از پا درازتر رفت سر کوچه که برگرده شهرستان دید دو نفر دارن میان طرفش گفتن آقا ما پانزده هزار تومان پول پیدا کردیم شما اینو بین ما تقسیم کن ما دعوامون شده سر تقسیم پول
  •  
  • محمد هم خوشحال گفت بیایین به سه قسمت تقسیمش کنیم هر نفر پنج هزار تومان آنها هم قبول کردنو پول را تقسیم کردن .
  •  
  • محمد کمی سیگار و جنس برای خودش خرید و ۱ کم رو به راه شد و رفت توی پارک نشست روی یک صندلی
  •  
  • مدتی نگذشت که یک پیرزن خوش تیپ و مایه دار اومد کنارش گفت : جوون چی شده چرا اینقدر پکری
  •  
  • محمد هم از درد ناچاری داستان زندگیشو براش گفت و پیرزن گفت : اگر قول بدی اعتیادتو ترک کنی من دخترمو بهت میدم
  •  
  • گذشتو محمد اعتیادشو ترک کرد و دختر اون پیرزن را به عخودش در آورد و صاحب کارخانه و وضعی شد.
  •  
  • بالاخره شب عروسی محمد فرا رسید همینطور که بین مهمانها میچرخید و سلام و علیک و خوش امد گویی میکرد چشمش به دوست دوران خدمت و نامزدش افتاد و رفت جلو و .
  •  
  • یک جام شراب برداشت و گفت : به سلامتی دوستی که به خاطرش از زندگیم گذشتم ٬ به
  • سلامتی دوستی که نامزدمو به خاطرش بهش دادم ولی در خونشو را به روم باز نکرد.
  •  
  • علی هم جام را ازش گرفت و گفت: به سلامتی رفیقی که به در خونم را به روش باز نکردم چون میدونستم معتاد شده ٬ بهسلامتی رفیقی که ۲ نفر را فرستادم تا به بهانه تقسیم پول بهش پول بدهند ٬ چون میدونستم بی پول شده ٬به سلامتی رفیقی که مادرومو فرستادم تو پارک تا خواهرمو بهش بدم.



  • / نوشته شده توسط mafia در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 3:30


    مطالب قبلی


    پیشرو
    ابلیس


    داستانه عاشقانه
    داستانه عاشقانه

    منوی وبلاگ

    لوگو دوستان



    جاي لوگو دوستان

    موضوعات



    آرشیو
    ترجمه قالب
    mafia

     

    wellcom
    to my weblog
    Designer : GHALEBKADEH

    کپي برداري از مطالب سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد

    لینک باکس